تبليغاتX
پرت و پلايي ديگر

پرت و پلايي ديگر

عاشورا حماسه جاویدان تاریخ

به رسم تمامی سالها امسال هم متنی را در خصوص عاشورا حاضر کرده بودم و خیلی با ذوق و شوق آمدم شب عاشورایی روی اینترنت که هر چه زور زدم نتوانستم وارد محیط طراحی بلاگفا شوم. نمی دانم اشکال کار از کجا بود. آلان هم که نگاه می کنم متنی که حاضر کرده بودم اندکی از زمانش گذشته و نگذاشتنش بهتر از گذاشتنش هست.

دوستانی که مرا قدیم می شناسند می دانند که ظهر عاشورا برای بنده پر است از خاطرات جالب. یاد دوره دانشجویی بخیر و به همراه عده ای از دوستان چه تجربه های عمیقی را لمس کردیم. آنهایی هم که مرا جدید می شناسند می دانند در زمینه فکری تلاشم به تحلیل استدلالی مسایل و در پاره ای از مواقع گستاخانه آن است. از این رو در اینجا نه از سر مسلمان نمایی که دوستان می دانند دیدگاه من در خصوص پدیده دین بسیار متفاوت است؛ بلکه از سر درک شخصی می نویسم.

حسین با تمام معادلاتی که روی زمین قرار دارد جنسش متفاوت است و چارچوب رفتاری او به گونه ای است که ساختار ستم رانی و مدعیان خلافت نه در قرن اول هجری؛ بلکه در کل طول تاریخ اسلامی از نهضت او ترسانند. نقش حسین در باور مبتنی بر ظلم ستیزی و احیای مبانی آزد اندیشی به حدی پر رنگ است که اثرات آن در انقلاب سال ۵۷ و در شرایطی که حکومت ستمشاهی هر گونه تجمعات سیاسی را ممنوع کرده بود؛ همین هیات ها و مساجد پایگاه باورهای نابی بود که می اندیشیدند در حق این مردمان و کشور ظلمی اعمال شده است. درک فلسفه قیام حسین، نکته مهمی است که ستم پیشگان بارها بیشتر از نحوه و کیفیت به شهادت رسیدن آن آزاد مرد تاریخ از آن می ترسند. هر چند که کیفیت این رویداد تاریخی نیز در نوع خود نمونه بی بدیلی از تلاش پایان ناپذیر یک انسان در سخت ترین شرایط و بحرانی ترین مواقع برای روشنگری قومی است که به جهالت یک مستکبر را جانشین محمد امین می دانستند. دکتر شریعتی در کتاب حسین وارث آدم این موضوع را به خوبی تفسیر می نماید. وی با بر شمردن دو نوع شهید بیان می کند که ما شهدای همزه ای داریم و شهدای حسینی. شهدای همزه ای آماده قتال شده اند و جنگ با کفار را انتخاب کرده اند و در این بین شهادت آنام را انتخاب کرده است. اما شهدای حسینی قصیده سرای شعری دیگرند. اینان با افتخار و آگاهانه شهادت را انتخاب کرده اند و راه مبارزه را جز در کشته شدنشان نیافته اند. آنها پس از بررسی و اطمینان از بسته بودن تمامی گوش ها و چشم ها برای درک حقیقت این را برگزیده اند که گرمی خونشان عامل گرم کردن موتور اندیشه مردمانشان و جوشیدن چشمه های زلال معرفت میان آنان باشد. تعبیر جالبی است و جای تفکر و تعقل دارد.

همواره در ذهنم این سووال مطرح بوده است که اگر در روز عاشورا می بودم آیا شجاعت اینکه به یاران اندک حسین بپیوندم؛ را داشتم. آیا ترس از جان و مال و دنیا مانعم نمی شد. آیا اصلاً بوق های یزیدیان این اجازه را می داد که صدای "هل من ناصر ینصرنی" او را بشنوم یا چون گروهی ساده اندیش در بند صدای تبلیغات واهی مدیحه سرایان حکومت جور؛ شب قتال شمشیر به کشتن حسین تیز می کردم و قرآن را زیر لب زمزمه می کردم و دلم خوش بود که برای خدا شمشیر می زنم غافل از اینکه خطایم ایمان به مطلبی بود که مبنای عقلی اش را نسنجیده بودم و روایت همه راویان را در خصوص آن نشنیده بودم. خطایم سینه زدن در هیات هایی بود که نوایشان یا حسین است و عملکردشان یزیدی. چشم هایم را باید هر روز باز کنم و با دقت بیشتری ببینم که کجای مسیر ایستاده ام. مبادا باور و استدلال غلطی مبنای فکری ام؛ معیار تصمیم ام شده باشد.

حسین جان تو نمونه زنده یک نهضتی که هرگز خاموشی نخواهد گرفت. به عنوان یک انسان از صمیم قلب برایت احترام قایلم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 15:45  توسط ميرنصر  | 

امروز سومش بود

دیشب شتاب زده از تهران راه افتادم... صبح با مادر رفتم و دسته گل و برخی خرده کاریها را انجام دادم. داییها وقتی مرا دیدند در آغوش کشیدند و کلی گریه کردند. در گوششان زمزمه کردم جلوی دیگران محکم باشید. ساعت ۲ مراسم شروع شد. جلوی در مسجد ایستادم و با آدمهایی که ۸۵ درصدشان را نمی شناختم سلام و احوال پرسی کردم و تشکر از اینکه آمده اند.

مداحی آمد و کلی اشک مردم را در آورد. من سعی می کردم حرفهایش را نشنوم چون بیشتر خنده ام می گرفت تا گریه... بعد اتمام بخش رسمی مراسم... بچه ها و نوه ها دور قبر جمع شدند و کلی گریه کردند. چند تا غشی و چند تا نفس کم آورده... نمی دانستم چگونه این اشکها را باور کنم. مادرم طفلک کلی غصه خورد سعی کردم او را دور کنم. بعد دختر دایی و دایی و خاله. نمی دانم چرا هر کدامشان به من می رسیدند گریه شان محکم تر می شد. احتمالاً به قیافه ام می خورد که تازه از آن دنیا برگشته باشم و یا بخواهم به آن دنیا بروم. همه را راهی کردم. برای آخرین بار بالای قبر رفتم. دیدم رویش را سیمان گرفته اند. یکهو حس کردم چقدر احمقانه است این سیمانی که کشیده اند. آخر شب اگر آدم بخواهد یک هوایی بخورد با این سیمان نمی تواند مخفیانه هم از آن دنیا فرار کند. بعد به این حسم پوزخند زدم. فاتحه ای خواندم و طلب حلالیتی کردم. به خودم می گفتم. پیرزن ۷ فرزند داشت و به زور هر کدام یک شب در هفته نگهش می داشتند. وای به حال ما که ...

زندگی ابعاد مختلفی دارد... یک بعدش هم همین گام آخر است. روزم را دارم مرور می کنم. گریه کردم اما نه آنطور که بشکنم. یاد مرگ عمه ام افتادم که چقدر داغان شده بودم. به نظر می رسد که اندکی به حقانیت مرگ بیشتر باور پیدا کرده ام. این گام آخر را هم خدا بر همگی ما آسان کند. یا خودمان بر خودمان اسان بگیریم.

این هم امروز که روز سومش بود.

پی نوشت


از همه دوستانی که محبت کردند  و پیام گذاشتند ممنون. ان شاء الله عمرتان با عزت باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:55  توسط ميرنصر  | 

پيرزن راحت شد

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست

 

پيرزن؛ همان پيرزني كه جنسش از بلور پاك بود و رشته رشته اش از طهارت سرشته شده بود به آرامش ابدي پيوست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 20:21  توسط ميرنصر  | 

منتظری در گذشت!

این روزها این خبر به شکل نارسا اما فراگیر منتشر شد که آقای منتظری در گذشت. برخی خبرگزاری ها نام آیت الله را از خبر حذف و برخی با عنوان آیت الله عظمی آوردند. منتظری بی شک یکی از تاثیر گذارترین افراد در شکل گیری انقلاب اسلامی بود و یکی از اعجاب بر انگیزترین افرادی که در عین قدرت از قدرت خلع شد. در هر حال دیروز ایشون در قم به خاک سپرده شدن و خیلی ها از تهران به اونجا رفتن تا تشییع کنن جنازه ایشون رو و خیلی ها هم رفتن تا تشییع کنندگان رو مشایعت کنند.

‌‌رسانه ملحد و خود فروخته بی بی سی مطالبی رو در مورد منتظری و قرائتش از ولایت فقیه پخش کرد که خیلی رو ذهنیت آدما تاثیر گذار بود و یک مصاحبه هم از عماد الدین باقی که دو سال پیش تنظیم شده بود و انگار انتظار می کشیدند که آقای منتظری فوت کنه تا پخشش کنن.

ان شاء الله که روحشان شاد باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 13:16  توسط ميرنصر  | 

خاطرات این روزها

این روزها بهانه نوشتن زیاد است و حس آن زیاد تر

چند روزی است که یکی از دوستان به همراه همسرش قدم بر شهر ما گذاشته و بنده هم همراه شان هستم و واسطه ای شد که ولو کوتاه تا رشت بیایم. مسیر رشت تا آستارا همانطور که همه دوستان می دانند مسیر زیبایی است ولی بنده تا اکنون در پاییز این مسیر را طی نکرده بودم. بازی رنگ آن طناز رنگ پرداز جالب تر از همیشه بود.

قدیمی ها شاید یادشان باشد که مطلبی داشتم تحت عنوان پیرزن. در آنجا جان مطلب این بود که پیرزن چون دیگر نمی تواند بخورد یا بخوابد یا خیلی چیزهای دیگر تنها حرف می زند. این سری که آمدم دیدم پیرزن دیگر حرف هم نمی تواند بزند و تنها منتظر است. منتظر نگاهی که از سر محبت او را بنوازد. منتظر دستی که از سر دوستی او را در آغوش بکشد. پیرزن مداوم می خوابد تا درد منتظر ماندن آسان شود. خیلی سخت است که یکی جلوی چشمت آب شود و از او هیچ نماند. طفلک مادرم؛ طفلک برادرانم. بنده که به واسطه دوری کار و زندگی کمتر می بینم و درگیرم. طفلک آنها. پیرزن چند شب پیش تا بوسیدن مرگ پیش رفت اما مثل اینکه هنوز نوبتش فرا نرسیده بود. مادرم وقتی این را تعریف می کرد گریه می کرد و در میا هق هق زدنش می گفت: بعضی وقتها پیش از این آرزو می کردم که زودتر راحت شود از این همه کم حوصلگی های ما. از این همه کم محبتی های ما. اما در ان لحظه ها ارزو می کردم یکبار دیگر هم که شده صدایم بزند. خیلی سخت است پیرزن بودن. آدم گیج می شود از دست بازی این روزگار. بازی عجیبی است. استاد ازل عجب جالب تاس می ریزد.

از دیروز تا حالا مریضم. رفتم بیمارستان و سرم زدم. بیماری هیچ خیری نداشت اندکی بیشتر پیش مادر و پدر ماندم. مادر و پدر گفتم یادم افتاد اگر نغمه عاشقانه ای که خداوند در تفاوت جنس ها قرار داده است نبود وجود من هم محقق نمی شد و من چه می فهمم که آن وجود بی پایان چه رازهایی را در پس از این نغمه مخفی کرده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:44  توسط ميرنصر  | 

کتاب قانون

شاید خیلی پیش از لیلی با من است بشناسمش. اما پرستویی یاد آور حرف های زیادی است و خاطره های زیادی. پرستویی یاد آور آژانس شیشه ای و مارمولک بود و حالا در کتاب قانون هم حرفهای زیادی برای آموختن داشت. اما کتاب قانون چیزی فراتر از پرستویی بود. کتاب قانون صحبت از نمایش خودت به خودت بود. خود خودت را نمی گویم خود جامعه ات را میگویم. صحبت از حرف زدن و ادا در آوردن در مورد چیزهایی بود که اصلا بهشان اعتقاد نداری و فقط ادایشان را جلوی یکدیگر در می آوریم.

۵ شنبه پرباری بود. مخصوصا با دیدن کتاب قانون پر بار تر هم شد. به همه دوستان پیشنهاد می کنم که این فیلم را حداقل برای یک بار هم شده بروید و خوب ببینید. اگر بخواهم در یک جمله خلاصه اش کنم این بیت حضرت مولانا است که می گوید:

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

و اما از اینها که بگذریم... بگذار تنها بگذریم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:49  توسط ميرنصر  | 

اعتماد ملي كه نداريم اعتماد را غنيمت شمريم

از وقتي اعتماد ملي را بستند؛ بيشتر روزها به جاي آن اعتماد مي‌خرم... البته در كنار ايران و همشهري كه آنها را هم مي‌خوانم و در ارتش كه لاجرم دستت به كيهان و اطلاعات و جمهوري هم مي‌رسد و خلاصه آنها را ورق مي‌زني... اما از اينها كه بگذريم و برگرديم سر اعتماد؛ سروش صحت تاكسي نوشت‌هاي جالبي راه انداخته مال امروزش خيلي خيلي بامزه بود اگر توانستيد گير بياوريد از دستش ندهيد.

ابراهيم رها هم آموزش آشپزي مي‌دهد آن هم از نوع قورمه سبزي اش كه خيلي جالب است. روي اينترنت مطالبش هم هست؛ پيدا كنيد و مطمئن باشيد از اين به بعد اگر قورمه سبزي ببينيد خنده‌تان مي‌گيرد.

اينها بهانه نوشتن‌هاي امروزمان باشد بهتر است. خارش نوشتن هم بايد التيام يابد هر چند كه درمانش نيست.

پی نوشت:

لطفا به پی نوشت پست قبلی توجه شود! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:49  توسط ميرنصر  | 

تحلیل خبر

رجا نیوز در خصوص روز دانشجو اتفاقات بعد از آن نوشت:

پرتاب گاز اشك آور توسط حاميان موسوي به سمت دانشجويان متن خبر را با دقت هم خواندم. از روی متن اینطور به نظر می رسد که نویسنده یا تفنگ مخصوص پرتاب اشک آور را ندیده یا تمامی نیروهای امنیتی با لباس نظامی و تمامی نیروهای بسیجی را ندیده. آخر برادر من می خواهی یک خبر بنویسی یا برو ببین یا نرو بپرس. این دانشجوی طرفدار موسوی اشک آور اندازش را کجا مخفی کرده؛ چطور وارد دانشگاه کرده؛ بعد در داخل دانشگاه چطور آن را در آورده؛ چرا هیچ کس جلوی او را نگرفته؟ یعنی نیروهایی که دور تا دور دانشگاه و توی دانشگاه عین نقل و نبات بودند ... بودند و هیچکدام هیچکاری نکردند؟ الله اعلم

پی نوشت

یکی از دوستان روی این پست مطالبی ارایه دادند که ممکن است نمایشگر اشتباه تحلیل بنده بوده باشد. البته من اصل صحبتهای ایشان و دیدگاه خودم را می گزام. نتیجه اش با مخاطب:

م.ب.:

اشک آور و انواع و اقسام مختلفی داره اشک آورهایی وجود داره به اندازه قوطی رانی که بعد از کشیدن ضامن فعال میشه مانند نارنجک. اشک آورهایی که با اسلحه خاص شلیک میشن هم نوعی خاص هست که برای پراکنده کردن از راه دور هست. شما از کجا فهمیدید که منظور نویسنده نوع دوم بوده نه نوع اول؟ پس امکان اینکه نوع اول را پرت کرده باشن وجود داره.
نتیجه اینکه برداشت شما در اینکه توانسته اید مچ طرف را در پرت و پلا نویسی بگیرد شاید درست نباشه
پاسخ
------------------------
بیا فرض کنیم شما درست می گویید. این برادران انقلابی چرا این دانشجوی مسلح به سلاح گرم را نگرفتند. به همین سادگی زد و هیچکس نبود جلویش را بگیرد. آنهم با وجود شیر مردانی که تمام دانشگاه را اینطور که شما می گویید در اختیار خود گرفته بودند و معدود سبزها آن وسط آلاخان والاخان بودند.

پاسخ م.ب.:

به راحتی می توان اشک آور های نوع اول را زد و هیچکس متوجه نشه که از کجا آمده و کی پرت کرده.
این مطالبی را که عرض کردم خود در جایی شاهد بود.
در یک درگیری میدانی افرادی از این نوع اشک آور استفاده کردند و آخرش هم معلوم نشد که چه شخصی اشک آور زد ولی معلوم بود پلیس نزده چون پلیس فقط اشک آور نوع دوم داشت.
البته به راحتی میشه یک مرد لباس زنانه بپوشه و زیر چادر بگیره و داخل دانشگاه بشه و از زیر همان چادر فعالش کنه و پرت کنه و کسی هم متوجه نشه.
این که قبول کردنش از تقلب 10 میلیون رای خیلی راحت تره چرا قبول نمی کنید.
چطور تقلب 10 میلیونی را قبول کردید این را قبول نکردید.
به قول اون ضرب المثل عربی باءک تجر بائی لا تجر

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 12:53  توسط ميرنصر  | 

عيد غدير

امروز عيد غدير بود... داشتم فكر مي‌كردم تفسيرها چقدر در خصوص يك كلمه به اسم "مولي" مي‌تواند متفاوت باشد. از تفسير غالب شيعيان به معني "امام" گرفته تا تفسير اهل تسنن كه آن را "دوستگ ناميدند. نمي‌دانم چه شد كه ياد سخنراني و تفسير آقاي خاتمي در اين زمينه افتادم كه محتواي كلي آن اين بود:

هيچكس در فصاحت كلام نبي اكرم شك ندارد و اينكه ايشان كلمه‌اي دو پهلو را انتخاب نموده‌اند نشانگر اين نكته بوده كه مي‌خواستند پيشنهاد خود را به شكل يك رهنمون كلي ارايه دهند و انتخاب نهايي را به مردم واگذار كنند.

اينجوريش را قبل از آن نشنيده بودم.

در همين فكرها بودم كه رسيدم دم در دفتر. حدود ۹:۳۰ مي‌شد. رفتم بالا و يك گزارش نيمه كاره را مثل يك غذا كه از ديروز اضافه مانده و توي يخچال گذاشتي‌اش و حالا بايد دوباره گرمش كني؛ شروع كردم به نوشتن. در اين بين يكي از دوستان كه كم و بيش در جنگ مجازي با هم هستيم و در رفاقت واقعي پيامكي ارسال كرد و عيد را به من تبريك گفت. به او زنگ زدم و از باب مزاح از اينكه اين "سيد آمريكايي" را هنوز در رديف سيد‌ها حساب كرده تشكر كردم و ۴۰ دقيقه‌اي گفتيم و خنديدم و بحث كرديم و ان شاء الله كه نرنجيديم.

تا ساعت ۱۹ روي پروژه كار كردم و ثمره‌اش شد تمام شدن دو كار نيمه تمام. روزهاي تعطيل كار كردن بيشتر مي‌چسبد چون كسي نيست كه زنگ بزند و با استرس كاري وارد كردن زنجير خيال و ايده‌ات را بگسلاند. آمدم روي وب و نتيجه كار را ايميل كردم و ديدم كه مثل اينكه نمي‌شود بدون فيلتر شكن به ايميل دسترسي پيدا كرد. خدا را شكر اين نرم افزار "اوت لوك" مي‌تواند فيلتر را دور بزند و ايميل را بفرستد.

يكي از نوين دوستان لطف به وبلاگ بنده كرده و دو نظر گذاشته بود كه يكي را صبح و دومي را عصر پاسخ گفتم. يكي ديگر سه روز پيش زنگ زده بود و گفته بود كه فلاني چرا دير به دير به روز مي‌كني. رفتم و ديدم مثل اينكه تنها بلد است براي ديگران نسخه بپيچد. خودش از من تنبل تر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:46  توسط ميرنصر  | 

اين روزها هم...

ديشب خسته وقتي بعد چندين ساعت كار آمدم خانه؛ معلوم شد كه شوراي حكام قطع نامه داده و امروز صبح معلوم شد كه تا چند ماه ديگر بايد ده نيروگاه هم عرض و اندازه نطنز ساخته شود...

ديروز صبح به نادر سر زدم؛ دارد جلوي چشمان من هر روز آب مي‌شود و انگار تاس‌ريزي‌هاي پر حكمت آن طناز پر ناز و ادا پاياني ندارد. تنها مي‌شود صبر كرد.

داشتم فكر مي‌كردم اگر روزي راننده خودروي تهران به رشت در حالي كه من و او منتظريم مسافران كامل شوند؛ در حالي كه چاقويش را تيز مي‌كند برايم تعريف كند كه خواب ديده بايد پايش را با همين چاقو قطع كند و دوباره به تيز كردن چاقو ادامه دهد؛ در كوه كمر حاضرم به رانندگي او اعتماد كنم يا نه؟

يادت باشد كه ماليات خيلي چيز خوبي است و اگر هم برنده جايزه صلح نوبل شدي از آن مستثني نيستي و بايد براي مدالت ماليات بپردازي و گرنه تا هفت نسلت نمي‌توانند نان بخورند... حساب‌هايت مسدود مي‌شود و حتي حساب‌هاي همسر و شوهرت... پس از اول نرو و مدال صلح نوبل نگير... اين كه خيلي راحت تر است. اصلاً چه معني دارد كه تو بروي و مدال از كساني بگيري كه معلوم نيست اصلاً آيين و دينشان چيست يا اگر معلوم هست مسلمان نيستند كه مدالشان اسلامي باشد.

خيلي بازي جالبي است اين پوكر؛ مخصوصاً وقتي كه همه برگ‌ها رو باشد جز برگ‌هايي كه در دست توست و در اين حال بخواهي بلوف بزني... احمقانه است چون همه برگ‌ها رو اند و برگ‌هاي دست تو قابل حدس زدن اما احمقانه تر اين است كه گول چنين بلوفي را بخوري

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 23:27  توسط ميرنصر  |